سيد محمد باقر برقعى
70
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شده عاشق به دادار يگانه * سلوكش در طريقت شد فسانه يكايك وادى عرفان چو پيمود * در آخر ، هفتمين وادى فنا بود فنا يعنى ، به عشق خود رسيدن * بسان قطره ، در دريا خزيدن « غريقا » راه عرفان گير در پيش * كه چون عطار فارغ گردى از خويش اجل معلق يك عقابى به خطهء گرگان * لانهاى داشت سمت خاورها جوجهها خفته در كف لانه * داشت دلشورهاى چو مادرها همگيشان گرسنه و بىتاب * رفت آرد غذا ، ز برترها بال برهم زد و پريد به اوج * مام دلسوز ، همچو ديگرها چشمها چون تلسكوپ پالو مار * جستجوگر ، ميان آشرها گر زه مارى بديد در جنبش * تيرهرنگش چو موى دلبرها گشت نازل ز اوج بر پائين * مار در چنگ او چو چنبرها باز بر آسمان پريد آن دم * شاد و پيروز همچو سرورها ناگهان شد رها ز چنگالش * مار بىپا و دست و بىپرها وانتى در مسير خود مىرفت * پشت وانت پر از مسافرها راست افتاد داخل وانت * هول و وحشت فتاد در سرها مار زخمى ، گزيد پاى يكى * آنكه بنشسته بود آخرها كشته شد افعى و جوان هم مرد * ماجرا گشت ضبط خاطرها در گلستان سروده خوش « سعدى » * از طلوع و افول اخترها « گر كسى بىاجل نخواهد مرد * تو مرو در دهان اژدها » آنچه گفتى ، نبود قصه « غريق » * ثبت گرديده بين دفترها